تبليغاتX
هـق هـق

 

و ح ی د

خیالم هنوز راحت نیست. باید که معجزه اتفاق بیفتد. شاید میان این همه بلوا یکی کاری از دستش بر بیاید. از دست من که . . .

 شاید از دست یکی مثل تو . . .

اصلا بی خیال دست های تو. از دست هیچ کس هیچ وقت هیچ کاری . . .

خدا هم گاهی خودش را به آن راه می زند . به همان کوچه ! که وقتی کاری از دست تان بر می آید و رو نمی کنید به همان کوچه پناه می برید.

من هم با این همه عشق گاهی مسیرم به همان کوچه می افتد .

یکی بود که برای من ، به خاطر من ، خواهرم ، برادرم ، مادرم ، مادرش، خواهرش و برادرش هیچ وقت مسیرش به ان کوچه نخورد. هیچ وقت خودش را به آن راه نزد به همان کوچه . . .

رفتن به آن کوچه آن قدر کارِ آدم را راحت می کند که نگو و نپرس .

نرفتن به آن کوچه قلب بزرگی می خواهد و ای کاش حداقل خدا خودش را به آن راه نمی زد .

بی خیالِ آن راه ، آن کوچه و . . .

من توی همین چهار دیواری دلم به این عشقِ نصف و نیمه خوش است. کاری به کارِ تو. کاری به کار هیچ کس کاری به کار دنیا ندارم. تا قورتم ندادید و مرا مثل خودتان نکردید از دنیاتان دست بکشم و بروم پی کارم ، از آتش شما تنوری داغ نمی شود که نمی شود. من دارم می روم  پی عشقم تا بیشتر زنده بمانم شما توی همان کوچه خوش باشید و از همه چیز فراری.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 17:35 توسط زنیره |

 

تقدیم به مادرم و به برادرش ناصر

 

آفتاب هم حق نداشت بزند توی چشم هایم

وقتی سایه ات همین نزدیکی ها مرا می پایید

چرا حرفم را نشنیده گرفته ای برادر!

با خودم اگر حرف بزنی

دلم آشوب نمی شود وقتی می روی

صدای تو دلم را قرص می کند

هزار بار گفته بودم

ترکش های تنت را خودت بگو

خودت که می گویی آرام ترم برادر!

پیام تو باواسطه وقتی می رسد به من

دل شوره می گیرم

چرا حرفم را نشنیده گرفته ای؟

من حالا رسیده ام !

حالا که لحد را گذاشته اند!

من ندیده ام

فقط شنیده ام . . .

سایه ات همین نزدیکی ها مرا می پاید هنوز؟

خودت بگو . . .

                      زنیره مربی 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 13:53 توسط زنیره |

 

 

. . .

دلم برای تو تنگ می شود وقتی

                             دختری با اجازه عروس می شود

   . . .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 15:56 توسط زنیره |

 

نگاهش آغشته به چیزی ست شبیه عشق

من سرد خیال خودم را گم کرده ام توی لب هایش،

بوسه هایش!

گرم می شوم توی نگاهش

بغضم آب می شود توی آغوشش

خیالت راحت بابا!

صدا می کند مرا

صدایش خوب است

صدایش را دوست می دارم

* * *

تب داغ تنش گواه شعر من است . . .

                                                       زنیره مربی

+ نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 17:15 توسط زنیره |

 

خبرش را شنیده ای آیا؟

خزیده ام توی پتو

آرام کز می کنم توی قلبم

خالی شده انگار!

گروه خونی مان چه بی دردسر به تفاهم رسیده!

باورت می شود؟!

من

بی اجازه ی تو

به تفاهم رسیده ام . . .

هیچ کس تو نمی شود برای من

یادت باشد یادت نرود

پشتم را خالی نکنی یک وقت

که بی هوا زمین بخورم!

                                                     زنیره مربی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 11:49 توسط زنیره |

 

دیروز دم کرده ی خط خطی

دیروز گمشده ی بی نوا

دیروز کهنه ی بی رنگ

دیروز پرخاطره ی پرمعنی

دیروز بغض بی نهایت

دیروز گیج و بی قرار پدر

دیروز بهانه گیر زخمی

دیروز لجوج خاک خورده

دیروز دلتنگی بی پایان را گفت:

ـ اگر می شود

بیا که دلتنگ نباشیم!

دیروز خنده های از سر بغض

نگاه آلوده به عشق را

جیغ کشیدم

جیغ کشیدم

توی کشتی سبا

میان آسمان و زمین

معلق

گریه کنم برای تو

یا بخندم برای او  . . .

                                زنیره مربی

+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 20:11 توسط زنیره |

 

هرشب تکه ای از عشق گمشده مان را وصله می زنم

با پاره های شعر وامانده ام

تو آسوده در رویایت

و من هرشب کابوس تو را می بینم

                                                    زنیره مربی

+ نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 13:57 توسط زنیره |

 

شبیه قصه ی مجنون

من خوشبختم مثل لیلی

دلهره دارم همیشه که می رسد آیا

مجنون به داد قلب این لیلی؟!

**

امشب عقیم شدی تو و من

محرم شدم به شعر با اجازه ی تو

بارور می شوم و می زایم

نامش به نام تو می شود این کودک

که گریه می کند آرام به خاطر تو!

**

شعرم دوباره می رسد به داد من

برعکس تو، هی، مجنون!

عقد دائمش اگر شدم امشب

مهرم حلال، نفس می کشم اکنون

شعرم دوباره همدم من می شود ، حالا

به سلامت که می روی بیرون

از ماجرای لیلی و مجنون

**

من صیغه ی شعر شدم امشب

تو صیغه ی خواب از خستگی

خواب تو عقیم است

شعر من اما . . .

**

خوش باش قیص!

من خوشبختم

شبیه مجنون

توی قصه ی لیلی!                                      

                         زنیره مربی

                          بهار ۱۳۹۰

+ نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت 16:34 توسط زنیره |

بازی صبر

چشم هایش بسته بود.توی اتاق خودم بود.همان جا که همیشه برایم

سنتور می زد و من برایش می رقصیدم. همان جا دراز کشیده بود.

همیشه من بیدارش می کردم. می گفت:« فقط تو بلدی بیدارم کنی» 

کنارش نشستم و صدایش کردم: 

ـ بابایی!

صدایم را، نمی دانم، شاید نشنیده گرفت!

دستم را روی صورتش گذاشتم و نوازش کردمش مثل همیشه که از

 خواب بیدارش می کردم. بیدار نشد!

دستم را از روی صورتش کشیدم . به چشمانش زل زدم و منتظر ماندم

 تا بازشود. نشد!

خم شدم و صورتش را بوسیدم. گفتم:

ـ چه بوی عطری بابایی! خیلی خوش بویی.

همیشه آخرش همین جا بود! حالا باید بیدار می شد، قلقلکم می داد،

 بغلم می کرد و مرا می بوسید. بیدار نشد! حتی پلک هم نزد! ترس برم

داشت، دستم می لرزید که انگشتانم را روی سرش گذاشتم و با

موهایش بازی می کردم. تکان نمی خورد. داشت باورم می شد.

 لب هایم را به گوشش چسباندم. صدایم می لرزید که گفتم:

ـ بابایی! داری منو می ترسونی! نمی خوای بیدار شی؟

بیدار نشد! به صورتش خیره شدم. اصلا تکان نمی خورد! باورم نمی شد.

گوشم را روی قلبش گذاشتم. چشمانم را بستم. بغض کرده بودم و با

التماس گفتم:

ـ خواهش می کنم نفس بکش بابایی!

ناگهان بغلم کرد و سرم را بوسید. خندید و گفت:

ـ تو چقدر صبوری دختر! تا آخرش گریه نکردی؟!

سرم را به سینه اش چسباندم. خودم را به تنش فشار می دادم. بغضم

ترکید. هر کاری می کرد که مرا از بغلش جدا کند تا صورتم را ببوسد

 نمی توانست. سفت توی بغلش چسبیدم. آن قدر گریه کردم تا خوابم

برد. بیدار که شدم هنوز توی بغلش بودم. چشم هایش بسته بود. آرام

و از ته گلو صدایش زدم:

ـ بابا!

بلافاصله چشم هایش را باز کرد و به من چشمک زد و گفت:

ـ باورت شده بود؟!

قیافه ی حق به جانبی گرفتم و گفتم:

ـ نه خیرم باباخان!

* * *

چشم هایش بسته بود.توی اتاق خودم بود.  همان جا که همیشه برایم

سنتورمی زد و من برایش می رقصیدم. دقیقا همان جا دراز کشیده

بود. رو به قبله. کنارش نشستم . نمی شد که صدایش بزنم .

توی گوش هایش پنبه بود. دستم را روی صورتش گذاشتم و نوازش

کردمش مثل همیشه که از خواب بیدارش می کردم.

خم شدم و صورتش را بوسیدم. بوی کافور می داد!

                                                                                       زنیره مربی

                                                                                                                 بهار ۸۹ 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 1:53 توسط زنیره |

همه برای آمدن نقشه می کشند و من برای رفتن . همیشه وقتِ رفتن که

می رسدآن قدر بی دست و پا می شوم که لکنت زبان می گیرم  برای

خداحافظی .

از دلشوره می میرم . آن قدر قلبم تند می زند که وزنش را احساس می کنم .

 انگار قرار است که ساعت نقره ای پدر را کسی از من بدزدد. یا قرار است بعد

 از خداحافظی برای همیشه از تمامِ خاطره ها خط بخورم  و فکر می کنم اگر

خداحافظی کنم گم می شوم . من از ناگهانی رفتن می ترسم . شاید برای

همین است که برای رفتنم آن قدر مقدمه چینی می کنم که آخرش طرد

 می شوم .

از دستم در رفته بود . خواب مانده بودم.  فرصت ها تضمین نشده اند که حتما

برمی گردند یا نه .

من از کسی که عاشقانه سلام می کند و وقت رفتن سری حتی تکان

نمی دهد می ترسم . شبیه مرگ می ماند که ناگهان اتفاق می افتد.

آخر یک روز باید همه چیز تمام شود ، چه خداحافظی کنیم چه نکنیم

 باید برویم .

 وقتی آخر دنیا همین جایی است که ما هستیم دیگر چه فرق می کند .

دلبستگی ها همیشه هست . چه اینجا چه هرجای دنیا. من اگر از این شهر،

 از این کشور حتی اگر از این دنیا هم که خداحافظی کنم آخرش به همان جایی

می رسم که باید باشم .

نشانی ام به درد هیچ کس نمی خورد. نشانه هایم را کسی نمی فهمد،

 بدون خداحافظی هم اگر بروم آب از آب تکان نمی خورد . 

 

                      * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برای قولی که آن شب نداده ای تا صبح خوابم نبرده

هنوز بیدارم

برای ناگهانی رفتنت آن قدر گریه کردم که چشم هایم ورم کرده

هنوز اشک می ریزد

چرا به من قول نداده ای که تا همیشه ای که من هستم کنار من باشی؟!

برای همین است که تا تقی به توقی می خورد

قلبم می لرزد که

نکند مرا جا بگذاری

دلم ترک می خور د اگر یک شب

 به خواب مادر بیایی و

سری به من نزنی

عمر بی تو بودنم دارد چهار ساله می شود!

باور کن

باور کن اگر امشب هم به خوابم نیایی

بدون خداحافظی می آیم

مثل خودت

بدون خداحافظی

                   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برای رفتن دیر نیست

من دارم از تمام دنیا خداحافظی می کنم

از شما هم.

حلالم کنید

هر کدامتان که بیشتر مرا می شناسید بیشتر برایم دعا کنید.



+ نوشته شده در شنبه 3 مهر1389ساعت 22:28 توسط زنیره |